این دل نوشته از طرف یکی از زائرین آقا امام رضا به دست ما رسیده است و همان را برای شما بدون هیچ ویرایشی و تنها با حفظ مشخصات راوی به نمایش گذاشته ایم امیدواریم مورد توجه قرار گیرد
یا ضامن آهو
15سال کمتر داشتم که این اتفاق برام
افتاد.توی یک روز آفتابی تویه صبح دلنشین تابستانی با بچه ها رفته بودیم
بازی فوتبال یه نیم ساعتی بازی کردیم که توپروعلی شوت کرد رفت بالای درخت
توتی که کنار دروازه حریف بود همه شروع کردن به د اد و بیداد کردن که بالا
رفتن از اون درخت کار هیچ کس نیست و من گفتم که من حاضرم شرط ببندم که می
توانم این کارو بکنم شروع کردم از درخت بالا رفتن بلاخره به هر سختی بود که
این کار رو انجام دادم هم تیمی هایم شروع کردن به تشویق کردنم توپ را از
بالای درخت انداختم پایین که چشمم افتاد به توت های بالای درخت با خودم
گفتم تا این بالا اومدم یکمی هم از این توت ها بخورم چیزی نمیشه که دستم رو
دراز کردم که از شاخه ی بلغی توت بچنیم یکمی چیدم و جیبم رو پر کر دم
خواستم بیام پائین که از شاخه زیر پام که نمی تونست وزنمو تحمل کنه شکست و
من برای نجات خودم از یک مرگ حتمی بود چنگ انداختم و دستم رو ذاشتم روی سیم
برقی که از بین درخت رد شده بود پرتم کرد و من افتادم روی زمین بچه ها
شروع کردن به فریاد کشیدن رضا چی شده ؟
لباس های تنم داشت می سوخت پیرزن همسایه یک
سطل آب ریخت روی سرم که منم از ترس بی هوش شدم وقتی که به هوش آمدم توی
بیمارستان بودم و پدرم داشت با دکتر حرف می زد و مادرم داشت دعا می خواند
که خدایا پسرم پسر مثل دست گلم رو به تو سپردم صحیح و سالم بهم برگردان که
دکتر به پدرم گفت آقای محترم و من و همکارم هر کاری از دستمان بر می آمد
برای پسرتان انجام دادیم امّا متاسفانه دستش را قطع کنیم که من شروع کردم
به فریاد زدن نه نه نمیزارم دستم رو قطع کنید امّا پسرم دکتر صلاح شما را
بیشتر از خودتان می دانند و من با فریادم رشته کلام رو پاره کردم و فریاد
زدم برید بیرون میخواهم تنها باشم و شروع کردم به گریه کردن همه رفتن بیرون
و من یکی دو ساعتی تنها گریه می کردم و با خودم می گفتم خدا چرا می خواهی
این بلا رو سرم بیاری من که بنده بدی نبودم که مادرم آمد داخل و گفت پسرم
می تونم بشینم .
و من که طاقت دیدن دست های لرزان مادرم را
نداشتم گفتم بفرمائید مادرم گفت : پسرم خدا مثل ، مثل یک مادر می ماند
،مادر دلش غش می کند برای آن بچه ی که لب هاش آویزونه مادر لب بچه اش رو
نیشگون می گیره بچه نمی دونه که چرا باید این درد رو تحمل کنه و شروع می
کنه به گریه کردن مادر قربون اشک های دونه دونه بچه اش میره
حالا پسرم خدا خیلی تو رو می خواد که
نیشگونت گرفته و تو هم داری گریه می کنی و من تو را از خدا گرفتم و به خدا
سپردم تو هم خودت رو و زندگی رو ات و سلامتی ات رو به خدا بسپار فردا تولد
ضامن آهو ی از صاحب اسمت بخواه که به خدایش بگوید هر چه مصلحت است برایت
مقدر کند و من از ته ته قلبم از امام رضا خواستم که از خدا بخواهد یا
سلامتی ام را به من برگرداند یا جانم را بستاند اما خدا نه سلامتیم رو به
من برگدوند و نه جونم رو گرفت اون چیزی رو بهم داد که خیلی با ارزشتر از
این هاست انگاری خدا دعای مادرم رو اجابت کرده بود اون به من طاقت و صبر
داد و من تونستم با صبر و طاقتم این مصیبتم را تحمل کنم و از آزمایش سر
بلند بیرون بیایم خداروشکر می کنم که طاقت و صبر رو به دست آوردم

برای دیدن تصویر در اندازه بزرگتر روی عکس کلیک کنید
:: موضوعات مرتبط:
دلنوشته ها